سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

سفر

سلام نی نی خوشکله مامان بابا می دونی امروز چی شد بابایی؟ بابایی رفت ارائه ریاضی شو داد. خیلی وقتمو گرفت عزیزم. فردا شب دارم میرم کرمون. آخه قراره با مامانی با هم بریم مشهد. این اولین سفرمون بعد از عقدمونه. نمیدونی چقد انتظارشو کشیدم بابایی. دو سال پیش از امام رضا خواستم شایدم سه سال. درست یادم نیست گلم. این دفه که با مامان بزرگ اینا رفتم دلم گرفته بود. از امام رضا هیچی نخواستم. همش رفتم پا ضریحش گفتم امام یادته آخرین باری که از پیشت میرفتم چه خواهشی ازت کردم؟ همش بغضم میگرفت بابایی. الان خدا دنیا رو بهم داده. دیگه فقط و فقط یه مشکل تو زندگیم دارم. اونم اندفه که رفتم میرم پا ضریح امام رضا. متوسل به حضرت فاطمه و حضرت ابولفضل میشم. ...
8 اسفند 1390

سلام

سلام  گل خوشبوی مامانی شرمندتم مامان گلی. چند وقته میخوام بیام برات یه مطلب قشنگ بنویسم. اما نمیتونم. چون حسش نمیاد. چون دلم میخواد وقتی میخوام واسه پاره تنم بنویسم با تمام احساسم و از اعماق وجودم بنویسم. مامانی اومدم بهت بگم اایندفعه همواسه مامانی دعا کن بتونم کاری میخوام انجام بدم. دوست دارم عزیزم. ایشالا دوباره احساسم که جوشید میامرو وب قشنگت رهاش میکنم. خیلی میخوامت گلی.
7 اسفند 1390

بوی عید

سلام مامان گلی. سلام فرشته کچلوی مامانی. مامانم کم کم داره بوی عید میاد. عید امسال رنگ و بوی تازه ای واسه مامانی داره. چون اولین عیده که کنار بابایی مهربون و عزیزم. وااااااااااااااای خدا جونم شکرت. مسعوود جون عاشقتم. خیلی خوشحالم. خیلی خوشحالم که تو کنارمی. چه عیدی بشه امسال. از یک ماه پیش بوی طراوت و شادابیشو تو زندگیم احساس میکنم. ایشالا سال اینده عید رو 3 تایی تجربه میکنیم. خیلی امشب دلم هوای بچه گی هام کرده. خدایا این دنیا چه زود میگذره. انگار همین سال پیش بود مامانم دست من و خاله نرگس رو میگرفت و می برد بازار و واسه عیدمون کلی لباس عیدی برامون میخرید. یاد اون روزی که اولین بار مانتو های خفاشی مد شده بود به خیر. مامانم برام یه جفت...
4 اسفند 1390

نی نی خوشکلم

سلام ستاره اسمون دل مامانی. الهی که فدای وجود مجازیت شم مامانی. گل من، شرمندتم که دیر به دیر میام برای روشنایی قلبم مطلب مینویسم. این روزها حسابی سرم  شلوغه و درگیرم. مجبورم تند تند خودمو به بقیه برسونم. گاهی حس میکنم خیلی عقبم و گاهی ارومم. بابایی هم حسابی درگیره. اما یه خبر خیلی خوب برات دارم عزیزم. اسم مامانی و بابایی واسه مشهد در اومده و از طرف دانشگاه قراره بریم مشهد.هوراااااااااااااااااااااا خیلی خوشحالم نازنینم. به قول بابایی سالهاست که انتظار این روز رو میکشیدم. این سفر یه جورایی اولین سفر دو نفری مامانی و بابایی میشه و یه جورایی ماه عسلمون میشه. اولش که همه کاروانها پر شده بود خیلی ناراحت شدیم. اخه نمیدونی چقد انتظار...
1 اسفند 1390
1